عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

شعری برای دخترم

ریزگردها | روانشناسی آموزش زبان | مسکن قزوین کرمان | کوله پشتی فونت زيبا ساز   تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی خدا کند که ببینم عروس گلهایی خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی خدا کند که پر از عشق مادرت باشی خدا کند که پر از مهر مادرم باشی همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی تو آمدی و خدا خواست از...
30 آبان 1393

خاطرات(به دنیا اومدن عسلم)

سلام عزیز دلم عسلم تقریبا پس از یک سال میخوام تمام خاطرات این یک سال رو بنویسم که چه اتفاقاتی برای ما و تو افتاده اتفاقات تلخ و شیرین 1)به دنیا اومدنت جمعه قبل از عمل از خونه مامانم اینا برگشتم البته با مامان و باباو سیما که همه وسایلی رو که برات گرفته بودیم آوردیم خونه که برا به دنیا اومدنت آماده باشیم البته خبری از اومدنت نبود چون چهارشنبه که رفته بودیم دکتر گفت باید الان بیمارستان بودی دختر اینجا چیکار میکنی ولی من می خواستم طبیعی به دنیا بیایی دکتر گفت تا 4 الی 5 روز دیگه میتونی منتظر باشی بیشتر از اون دیر نکن یه سونو هم نوشت که رفتم آخرین سونو. شنبه که بیدار شدم احساس میکردم کم تکون میخوری عمه نسرین گفت یه چیز شیرین بخور درا...
29 آبان 1393

اولین آتلیه

خیلی دوست داشتم ببرمت آتلیه ولی موقعیتش پیش نمیومد. چند وقت بود دنبال آتلیه مخصوص کودک بودم که تو تبریز یه همچین چیزی نبود بالاخره از یه آتلیه وقت گرفتیم و به 1393/7/20یعنی فردای همون روز وقت داد. فردا شم با خاله سیما رفتیم خرید. عروسکاتو چند تا از لباساتو ورداشتم من و بابایی هم آماده شدیم و همراه خاله رفتیم اما تو راه خوابت برد.بابایی می خواست بیدارت کنه که نذاشتیم و عکاسه هم گفت اشکالی نداره بذارین بخوابه عوضش بیدار که بشه شارژه.بالاخره بیدار شدی و با کلی مکافات و شکلک و آهنگ و دست زدن و خندوندنت عکاس موفق شد چند تا عکس ازت بگیره. منم که سرما خورده بودم حالم خوب نبود قرار شد روز تولدت هم بیاریمت یه چند تا عکس بندازیم. ...
23 مهر 1393

عید قربان مبارک

از صبح قبل عید چند تا گوسفند تو حیاطمون بود که سفارش بابابزرگ بود یکیش که مال خومون بود و  یکی برا پسر عموی بابایی یکی دیگه برا پسر عمه بابایی  آخری هم برا الشن اینا بود. گوسفندها همه برگهای قسمت های پایین درختامونو خوردند(درخت انجیر و انار و گل رز) براشون آب هم تو ظرف گذاشته بودیم کلی خراب کاری کرده بودند. عصری بابایی براشون جو خرید همشو خوردند. تو هم اصلا دست بهشون  نمی زدی می ترسیدیو برمیگشتی منو بغل میکردی. شب هم رفتیم خونه مامان جون اینا برا تبریک چون فردا قربونی داشتیم و یه عالمه کار باید برمی گشتیم .تو هم یه عالمه بازی کردی و خاله سیما عکستو گرفت. اینجا خاله برات آهنگ تولد و تو کامپیو...
23 مهر 1393

کهیر زدن عسلکم

عسلم یه چند روزی بود که سرما خروده بودم تو هم ازم گرفته بودی خیلی ناراحت بودم  یه مدت بعدش بدنت کهیر زده بود بردیمت دکتر گفت یا از غذایی که خورده یا از عفونت.آمپول و شربت نوشت ولی تو اصلا شربت دوست نداشتی هرچند شیرین باشه. برا یه روز خوب شدی با مادر رفته بودیم  آزمایش بعد از برگشتن دیدم کهیر زدی زود بردمت حمام. شب حدود ساعت 12 دوباره بردیمت دکتر این دفعه یه داروی دیگه داد از دارو های بابابزرگ بود بابایی هم گفت لازم نیست دارو بخوره منم موافق بودم . روز بعدش رفتیم خونه مامان جون برا دو سه روز هم کامل خوب شدی بدون دارو   عسلم آرزو میکنم هیچوقت مریض نشی ...
5 مهر 1393

دردونه ی تپلم

هفته پیش وقت دکترم بود خانم دکتر بعد معاینه گفت جنین به نظر تپل مپل میاد منم یکم نگران شدم آخه میخوام زایمانم طبیعی باشه توکل به خدا، دردونه ام خیلی منتظرتمت این هفته هم با خاله سیما رفتیم خرید امیدوارم از وسایلهات خوشت بیاد البته قبلا هم چند تا از وسایل هاتو با بابا خریده بودم ...
16 فروردين 1393

عید قربان

سلام دوردونه ام حالت خوبه مامانی، دیروز عید بود عیدت مبارک دیروز بابابزرگ با بابایی رفتند صبح زود یه بع بعی برا قربونی گرفتند چند تا عکس هم باهاش گرفتیم عمه ها با بچه هاشون بودند آوین و الشن تا بع بعی رو قربونی کردیم بابا جون و مامان جون اینا اومدند تو هم که خیلی خوشحال بودی همه اش حرکت میکردی دیگه جات خیلی تنگ شده تقریبا تا دو هفته دیگه میای تو بغلم خیلی منتظرتم دوردونه ام         ...
16 فروردين 1393